Saturday, September 12, 2009

سفر به دیگر سو


تهران، خیابانی نزدیک میدان آرژانتین، ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه شب

منتظر اتوبوس، در پیاده رو ساز دهنی می زنم و مجتبی، می نگریست

تهران، در اتوبوس

سیب خوردم، آشنا شدم و Player در گوش خوابیدم، گهگاه بیدار می شدم اما ساغر همیشه بیدار بود

انزلی، ساعت حدود هفت صبح

هوا ابریست و خورشید به سختی از شرق طلوع می کند، دریا آرام است.

در ساحل می دوم، می روم و می بینم، برگ ، چوب، صدف، برگ، درخت، برگ، ته سیگار

در راه خلخال، کنار جاده و نزدیک روستایی بی نشان

مه را می بینم و دقایقی بعد روستا را گم کردم، و حال خود نیز در مه تار شده ام

روستای گیلوان، ساعت را نمی دانم

روستا را دیدم و می شنیدم

پیاده در راه روستایی حسینیه نام نزدیک دهی خانقاه نام

و باد ما را خواهد برد، باد را دیدم و می رفتیم و قابلمه عدس پلو سنگینی می کرد و فریاد می زد من زیادم

شب، کنار حسینیه

باد آرام گرفته بود. سکوت و ترس. مریم شبان، شب را در دوردست ها در ابرهایی دید که کوه را دور می زدند و من سیر شدم از ابر یا مه، نمی دانم

صبح تا شب در راه اولسابلندگاه

زیبایی دشت و درختان زالزالک، گله گوسفند و من مست شدم

دشتی رویایی در مه، یه گله اسب، و کره اسبی که شیر می خورد

در دور دست ها چند اسب محو در مه ، و تنها می نگریستم و فقط می توانستم که بنگرم

می دوم، سریع تر از پاهایم

و گوسفندان علف تازه می خورند و ما غذاهای آماده شرکت هانی و کنسرو لوبیا و تن ماهی

و صدای پارس سگها

مه ما را در بر گرفته، باران را می دیدم، و موهایم تولد باران را تجربه کرد و من چه نزدیکم به آسمان، و می دانم دردور دست ها مرا ابر می بینند

در سرخسها، راه را کوتاه کردیم بی آنکه عکسی بگیریم

و رسیدیم به هتلی چوبی با زن و شوهری که هر دو جارو می زدند، شانه به شانه

شب در تراس هتل

پاهایم آویزان نمی شوند زیرا روزگاریست نرده محافظ اختراع شده، ماه را هم مه گرفته، صدای چند سگ، گاوی آنطرفتر و طبیعت در سکوتی محو خوابید، من هم خوابیدم

صبح در تراس هتل

زن، مرغان و اردکان و غازان را غذا می دهد و بعد برای ما نان می پزد در تنور زغالی کنار حیاط

در راه لیه

جنگل، مه و سکوت

لیه، ساعت حدود دو

من فرق مرغابی و اردک را نمی دانم و گلزار قول می دهد روزی در حضور مرغابی مرا ازین سردرگمی در بیاورد

ساز دهنی همراه من به صخره می آید، مصطفی مادروار گروه را پشتیبانی می کند، بهادر در صخره ها می دود و حامد ماهرانه با حرکات بدن می نوردد، گلزار می ترسد اما همه چیز به سمت او می آیند، مثل پوتین و سنگ، ساز دهنی به صخره بوسه ای زد و گفت خداحافظ، اما سعید بعدها با آن ساز نواخت و امید عکس می گرفت

در غار، آتش روشن کردیم و جنگل در مه بود

برگشت از لیه به اولسابلندگاه

هوا تاریک شد و سگان نگهبان ما را دزد می پنداشتند، به کمک GPS، حافظه تصویری حامد و رهبری امید به سلامت برگشتیم

در راه تهران، جاده ماسال

زیبا، همین

تهران

خداحافظی و تمام می شود

NiiM…



4 comments:

  1. خیلی خوب نوشتی. واقعا لذت بردم. ممنون :)

    ReplyDelete
  2. kheili jaleb bood!
    vaghean khodahazefi va tamam mishavad?
    az khodahafezi motonaferam. khosoosan age gharar bashe baadesh tamam beshe.

    ReplyDelete
  3. فرق مرغابی و اردک را فهمیدی خبرمون کن

    ReplyDelete
  4. va sariatar az pahayam davidammm.....va faghat negareistannnn.....in tavalod buddd!!kash gosfand bodimmmmmmmm!!!

    ReplyDelete