10 تا 13 شهریور 1388
روز اول: سهشنبه 10 شهریور
یک معارفه داشتیم و یک میوهای هم خوردیم و 1:30 تمام شد.
خواب
7:38: نزدیک یک چیز خفنی به اسم منطقه آزاد انزلی ایستادیم برای صبحانه.
7:54: از شدت گرسنگی به نان کفگیری حمله کردیم (صابر و امید و فرنوش) گروه صبحانه رفتهاند دستشویی و بقیه هم لب دریا ؟؟؟ شدند. هیچ بنی بشری نیست مگر مأموران شهرداری گیلان که به نظافت محیط میکوشند.
8:00: رئیس رسید, پگاه
8:15: صبحانه خوردیم (نان سنگک، پنیر، گوجه، خیار، انگور و حلوا شکری) بسی سیر شدیم!
بعد از صبحانه پراکنده شدیم و هر کس به کاری مشغول بود. بعضیها عکس میگرفتند، بعضیها چرت میزدند و گروهی زل زده بودند به دریا. بعضیها هم مثل من ظرف میشستند (پور پیپل!) هوا ابری بود و حتی این چند پرتوی نوری که به زور از لای ابرها رد میشدند هیچی از این احتمال که قرار است باران بیاید کم نمیکردند. از خیسی زمین هم معلوم بود که دیشب بارانی، چیزی آمده است. یک چیز جالب ساحل، تمیزی نسبیاش بود هر چند پر بود از آشغال.
10:10: حرکت به سمت مینیبوس و ادامهی مسیر
اتوبوس در ساعت 10:20 با آهنگ «گل گلدون من» راه افتاد.
10:50: هنوز در انزلی هستیم و بالاخره باتری خریدیم.
11:08: امید به سمت رئیس فرهنگی منسوب شد.
13:05: پیاده شدیم برای ناهار
13:45: رسیدیم به محل ناهار. رفته بودیم آن پشتها عکس بگیریم. داریم جمع میکنیم که برویم.
14:23: راه افتادیم.
محلی که برای ناهار ایستاده بودیم از جهاتی استثنایی بود. منظرهی بدیع و مه یی که هر از چند گاهی ما را دور میزد و به ارتفاعات بالاتر میخزید.
سر آنجایی که رفتن با اتوبوس غیرممکن است، ایستادیم تا کولهبندی کنیم و این امر تا 5:24 که اتوبوس رفت ادامه داشت. رأیگیری در مورد فردا داشتیم و تا ماشین نرفته بود بهادر را با یک من عسل هم نمیشد خورد. (من مشکل دارم با این ....) حالا بهادر و مهدی رفتهاند حسینیه و ما داریم خربزه میخوریم و هیچ توجهی هم به ماه رمضان نداریم.
17:38: بهادر و مهدی برگشتند و راه افتادیم. ظاهراً فردا بد سرد میشد.
از حدود 18:06 باد شروع شد. شدتش زیاد است.
حامد: فقط به برکت وجود یک مهندس هوا فضا بچهها توانستند به صورت آیرودینامیک از این مخمصه نجات یابند!
مریم: باد میآید.
امید: قم -> غُم
بچهها بدجوری به هیجان آمدند و از صمیم قلب دوست دارند نظراتشان را بنویسند.
محمدرضا: باد سربالایی 20 درجه را به 70 درجه تبدیل کرده.
محمدرضا2: کاش میشد با این باد سفر کرد. از زمین کنده شد و پرواز کرد.
؟؟؟ رسیدیم حسینیه.
مجتبی: باد کلاهمان را برد.
20:05: شام گرم شده را خوردیم، عدسپلو بود. به دلیل اشتباهات محاسباتی یک دیگ غذا اضافه آمد.
محسن از ساعت 17: بعد از حدود بیست دقیقه پیادهروی به روستای خانقاه رسیدیم. اتوبوس ما را در روستای گیلوان پیاده کرد و ما ادامهی مسیر را هر چند که آسفالته بود پیاده آمدیم. در طول جاده باد آنقدر شدید بود که فکر کنم اگر این کولههای سنگین را نداشتیم چندتایمان را باد میبرد. وارد روستا که شدیم با سلام گرم و صمیمی برخی اهالی روستا مواجه شدیم. ساختمان نوساز و بزرگ حسینیه این نوید را میداد که شب آرام و گرمی را خواهیم گذراند. البته تمیزی و برتری ظاهری حسینیه با دیگر خانههای حسینیه (؟؟) خود قابل تأمل بود. کنار حسینیه یک مسجد هم بود که گنبد سبزی داشت که ظاهراً امامزادهای بود. نام امامزاده عینالله بود. یکی از اهالی کلیدی آورد و در را باز کرد. از همان ابتدا افتادیم دنبال وسایلی که نیاورده بودیم. بطریهای آب را چند نفر پر کردند و چند نفر رفتند داخل روستا و ماست و تخممرغ خریدند. چند نفر هم رفتند دنبال تلفن چون روستا خارج از محدودهی سرویسدهی موبایل بود. آشپزخانهی نسبتاً مجهزی داشت. غذاها را گرم کردیم، سفره انداختیم و افتادیم به جان عدسپلوها با ماست. بعد هم بساط منچ و دوز و شطرنج و کلی بازی دیگر. آخر شب هم چادر نمازها را به هم گره زدیم و یک والیبال نشسته درست و حسابی بازی کردیم. ساعت 10:30 خاموشی و خواب.
روز دوم: چهارشنبه 11 شهریور
سعید: الان ساعت 6:00 است و ماهیتابه شسته نشده بود دیشب. یک ماهیتابه تخممرغ پخته داریم و دیگر میخواهیم بچهها را بیدار کنیم که صبحانه بخورند. من هم دارم میروم سراغ قابلمه بزرگه. صبح که زدم توی سر ساعت یکی از بچهها بیدارم کرد. چقدر حال میدهد تو سرما توی کیسه خواب خوابیدن.
6:20: شروع کردیم به صبحانه خوردن. تخممرغ نیمرو، خربزه با چای. چای هم که توی پارچ استیل بود.
6:55: هنوز یک عده دارند میخورند. وارد فاز رفتن شدیم و حامد بالای سر من در حالی که من گزارش مینوشتم ایستاده بود و محمدرضا میگفت کیسه خواب ناهید ؟؟؟ و صابر هنوز تفاوت بین گزارش و خاطره را درک نکرده.
7:36: بالاخره نود و پنج درصد آدمها بیرون هستند. یه سری ابر روی کوهها دیده میشود. یک بادی هم میآید ولی خیلی سرد نیست. صابر معتقد است ساعت 8 شب گرگها و سگها ما را میخورند.
7:46: عکس هم گرفتیم با حامد که نبود. دیگر رفتیم.
8:03: اصلاح مسیر. بعد از حسینیه یک دوراهی هست، خاکی سمت چپ و آسفالت سمت راست. ما از راست رفتیم که غلط بود. پس برگشتیم.
8:11: بالاخره مثل بچهی خوب برگشتیم عقب و رفتیم به مسیر اصلی. به نسبت پارسال هوا خیلی سردتر است. البته چون ابری بالای سرمان است.
8:21: بچهها لباس کم میکنند و آب میخورند.
9:00: رسیدیم آنجایی که آب بود و کنار آب عکس گرفتیم.
9:07: راه افتادیم.
مریم: قورباغه دیدیم.
10:57 ریزبان، شیرزاد حسینی، ماسال، خیابان ایستگاه ماشینهای گتره، مغازهی سلمانی باقرپورطهماسبی
نیما: ساعت حدود 12، دشتی رویایی در مه، یه گله اسب، و کره اسبی که شیر می خورد
در دور دست ها چند اسب محو در مه
17:00: اول مریم بنویسد تا من بیایم.
مریم: من و سعید و امید و نیما و حامد، بهادر را عصبانی کردیم و از راه اصلی منحرف شدیم و به جایش از راهی که پر از سرخس بود، آمدیم و کلی لذت بریدم. من که ندیدم ولی بچهها میگویند نگاه بهادر به سعید حاکی از این بوده که شام سعید قرار است نصف بشود. تازه اینجا کلی مه است و همه از شدت رطوبت روی موهایشان کلی پیر شدهاند. تازه نمیدانم چرا سعید اصرار دارد که من توی همهی عکسهایش باشم. الان هم بهادر یک عالمه علف چیده و داد به ما که بخوریم به زور. البته خودش اصرار دارد که نعنا هستند. ولی من میدانم چون دیگر هیچی نداریم که بخوریم دارد این کار را میکند که ما از گرسنگی نمیریم یک وقت. من دیگر زمانها را ننوشتم چون GPS زمانها را دارد.
17:15 نیما: همه دارند سیب میخورند و دارند دنبال خوراکیهای دیگر میگردند. فقط آب کافی داریم. بهادر خرما میخواهد.
خودم: برای استراحت ایستادیم GPS میگوید 16.4 کیلومتر یعنی 8 تا دیگه داریم.
محمدرضا: حیف که مه است.
مهدی: خیلی باحاله که مه است.
ظاهراً بچهها خیلی با هم تفاهم دارند.
17:25: راه افتادیم.
18:16: رسیدیم. و الان که 8:32 کولهبندی
اینجا یه سری اتفاق افتاد که بعداً میگم.
21:10: کولهبندی انجام شده (کولهبند: مریم) میزها را چیدیم و کمکم وقت شام میشود. قرار بود شام بخوریم و 10 اینا بخوابیم.
محسن: بعد از ۲۲ کیلومتر پیادهروی، آن هم وقتی نصف بیشتر راه را در مه آمدهای، یک چیزی هست که انرژی مضاعف به آدم میدهد. این که وقتی بهت میگویند هنوز دو کیلومتر دیگر راه مانده، یک هو برسی به یک هتل چوبی قشنگ که شب را قرار است آنجا بخوابی. انگار وقتی یک ربع مانده به افطار یک هو بهت بگویند اجازه داری افطار کنی. هتل دو تا از اتاقهایش را داد به ما. یکیش شد برای خانمها و یکی هم برای آقایان. سالن هتل که شاید بتوان به آن لابی هم گفت چند تا میز داشت. اول نشستیم و بساط ماساژ و خستگی در کردن بعد هم پفک و چیپس و چای ،دستم درد نکند
جلسهی مهم شورای گروه هم با حضور اکثریت اعضا برگزار شد. رأیگیری کردیم و قرار شد فردا شب هم در هتل بخوابیم. انگار این مادر طبیعت لج کرده بود با ما تا شب بیرون نخوابیم.
قرار است فردا صبح زود راه بیفتیم سمت لیه (liah) و قبل از تاریکی هوا برگردیم پایین.
مریم و سعید مشغول شدند به کولهبندی. کافی است چند دقیقهای جلوی چشم کولهبند نباشی. آن وقت دو کیلو برای کولهات سود کردهای!
شام املت بود. حامد و مهدی زحمت آن را کشیدند و انصافاً چیز خوبی از آب درآمد. خانمها هم زحمت کشیدند و سوپ درست کردند. (توضیح زهرا: البته سوپها آماده و بستهبندیشده بود! خانمها کار خاصی نکردند!) میزها را به هم چسباندیم و افتادیم به جان غذاها. همه برای غذا، غذا برای همه!
برای ناهار فردا الویه درست کردیم. یک قابلمه شد به این هوا! بعد فهمیدیم که یک قابلمه به ابعاد «این هوا» توی یخچال جا نمیشود. حالا هم دارند آن را توی ظرفهای کوچک میریزند.
ساعت 23 است و نصف بچهها خوابند. خدا رحم کند به نصفهی دیگر.
حدود 23:30 رسیدند بالاخره و حدودای دوازده داشتند شام میخوردند تن با نان + آب
23:55: سروناز / شهرزاد گفت دیگر حرف نمیزند.
23:57:57: شهرزاد: کی سعید؟
00:08:45: و دوباره گفت ؟؟؟
؟؟؟
21:32، نیما: منتظر غذاهای رویایی مهدی …
امید فکر میکند غذاها تمام شده و همش را توی آشپزخانه خوردند، رفت سر بزند! فقط شکستن تخممرغها برای املت مانده! سوپ هم داریم راستی!
21:40 «بچهها غذا حاضره.» این را مهدی گفت. البته قبل از آن، وعدههای زیادی و سرگرمکنندههای زیادی برای تحملپذیر شدن گذر زمان داده بود.
الان بهادر (با نگاهی پرسشگرانه) یک ظرف زولبیا را به میان جمع آورد و سعید را خطاب قرار داد که: سعید! این چیه؟! این «زولبیا بامیه» چیه؟
و سعید هم سعی کرد که آن را وسیلهی شخصی جلوه بدهد.
الان که یک ربع از وقایع اتفاقیه قبلی گذشته، چشمهای امید هنوز دنبال زولبیاست.
نان هم پیدا شد.
21:06 نیما: بترکی امید که همهی زولبیا و بالاخص بامیه (به قول مریم) را خوردی!
سوپ میخوریم!
روز سوم: پنجشنبه 12 شهریور
1:21: رفتیم بیرون قدم بزنیم باران گرفت نمنم و بعد برگشتیم.
الان که میخواهیم بخوابیم صدای باران از بیرون میآید خیلی شدید است.
2:25: باران میآمد شدید. یکی در میزد. ما هی همدیگر را نگاه میکردیم که یعنی کیه. هادی بود.
7:55: از خواب بیدار شدم. قرار بود ۸ حرکت کنیم به سمت بالا.
8:30: شهرزاد قصهگو روایت میکند:
یک صبحانه خوردیم، عااا...لی، البته در انتهای میز، اگر وسط را مبدأ قرار داده و رو به در اتاقها بایستیم دست چپ، امید نامی، همهی غذاهایمان را خورد. خیلی گرسنه ماندهام الان و به این طریق به لطف امید، با درد گرسنگان و تشنگان جامعه آشنا شدیم. انتهای صبحانه، شیرکاکائو و شیر آوردند اما توزیع غیرمنصفانه بود، گویا در اینجا نیز اختلاف طبقاتی خودش را جای کرده است و مریم چوپون که تحمل این تفاوتها را نداشت دست به دزدی زد، حال به ریشهی بسیاری از دزدیها پی بردم.
8:48: صبحانه تمام شد.
قرار است 9:30 حرکت کنیم به سمت لیه. مه خیلی غلیظ شده و امیدی نداریم از مسیر لذت ببریم. چند تا از بچهها رفتهاند با نان بیاتهای باقیمانده، با سگها بازی میکنند. سگهای بیغیرت.چه معنی دارد سگ نان بخورد؟!
9:30: ما واقعاً داریم میرویم.
9:36: حرکت
9:43: هنوز کسی زمین نخورده
سعید: خفن
نیما: باهوش با تیشرت نارنجی
محسن: سعید: ساعت 10:43 است.
10:43 رسیدیم آن جایی که آنتن دارد، قاعدتاً دیگر بهادر ؟؟؟
رسیدیم بالای تپه. ظاهراً اینجا آنتن داریم. تناقض طبیعت! کولهها را درآوردهایم. همه گلیگلیاند. دور تا دور ما بوته است. به خاطر همین یک حاشیه امنیت داریم که والیبال بازی کنیم. توپ را درآوردیم. بازی تا حالا گوجه بود و به استپ هوایی تبدیل شده است.
آنتن ؟؟؟ را میبینیم.
ماسال روبهروی پارک شهدامغازه ابوالحسن فتحی
17:40: راه افتادیم برویم پایین. اینجا مه است. ؟؟
18:02: بهادر افتاد!
روز چهارم: جمعه 13 شهریور
7:42: ظاهراً کسی دیگر چیزی ندارد که بنویسد!
9:10: حرکت کردیم بعد یک توقف طولانی برای صبحانه: نان و پنیر و خیار و گوجه
از ییلاق به سمت ماسال میرویم که یکی از بهترین جادههایی است که تا حالا دیدم.
11:35 ، فرنوش: دم چند تا مغازه توقف کردیم تا نان بگیریم ولی با کلی کلوچه فومن و رب اناری که الان به طرز کاملاً غیربهداشتی نوش جان اعضای گروه میشود و چندین لیوان چای و دوغ و نوشابه و کمی نان برگشتیم توی ماشین.
12:23 ، فرنوش: سعید به طرز ناشیانهای ماهرانهای در حال آموختن نواختن سازدهنی است. همه دارند این ساز را دهنی میکنند.
متد زهرا:
شمارههای فرد را فوت کنید زوجها را بکشید بیرون!
نحوهی شمارهبندی: بمترین صدا، سمت چپ، سوراخ شماره یک است.
13:15 ، زهرا: بهادر مسؤول فرهنگی را صدا زد و بعد از دقایقی ماشین تبدیل به سینما شد! کلاه قرمزی و سروناز
14:55: فیلم تمام شد اما هنوز خبری از ناهار نیست! سیب را با ولع بلعیدیم که ناگهان سایهی درختی پیدا شد. بهادر و مصطفی رفتند تا موقعیت را بررسی کنند اما گویا نتیجه موفقیتآمیز نبود! و ما دوباره راه افتادیم.
سی ثانیه بعد یک جای دیگر پیدا شد و ما بالاخره انگار میخواهیم ناهار بخوریم.
16:00، زهرا: ما در یک جای باصفا ناهار مفصلی خوردیم و هم اکنون کمکم در حال حرکت به سمت تهران هستیم.
16:30: ما با خوشحالی فراوان عوارض را در پمپ بنزین(!) پرداخت کردیم اما هنوز به عوارضی نرسیدهایم!!
16:39: حل تمرین مهدی احمدی (آمنه): مهدی دارد خداحافظی میکند.
16:40: مهدی پیاده شد.
18:40: زهرا: یازده نفر از بچهها دور میدان تیموری پیاده شدند. بقیهی بچهها هم (لابد!) دقایقی بعد در میدان آرژانتین پیاده شدند و مسافرت به پایان رسید.
تایپ: زهرا اسکندری
نویسندگان: جمعی از دوستان
عکس: تصویر ماهواره ای ِ مسیر
0 comments:
Post a Comment