1
افتتاحیه نمایشگاه عکس
بیست و سوم آذرماه
- بارون همه جا رو خیس کرده بود، وارد نمایشگاه شدم
در هر عکس کمی می ماندم و با نگاهی ساکت به عکس بعدی می رفتم
و بعد از مدتی بی صدا رفتم
- دستام یخ بودن، نمی دونم از استرس بود یا سرما
آدمای زیادی می اومدن و من دل توی دلم نبود
داشتم با بازدید کننده ها حرف می زدم، یه نفر بی صدا وارد شد
صدای سکوتش منو به خودش خیره کرد
2
یکم دی ماه
- بعد ِ چند روزی که همش اون عکس ها تو ذهنم راه می رفتن
تصمیم گرفتم دوباره یه سری به اونجا بزنم
هوای سردی بود، وقتی وارد نمایشگاه شدم
دیدم داره چایی می خوره و به یکی از عکسهاش نگاه می کنه
پرسیدم چیزی شده؟ گفت هیچی، و من لیوان چایی رو گرفتم از دستش
گرم بود و مثل همیشه می چسبید
- بی اختیار خیره شدم به دستاش
و لیوان نیمه خالی چاییم که الان بین دستای نیمه سرد اون بود
از کارش خندم گرفت
بهش لبخند زدم
وگفتم یه لیوان چایی گرم همیشه می چسبه، مگه نه؟
kheilii khobe in nimaaaaa kheili :) merci
ReplyDeletekhodet khoob neveshti, merci khodet ;)
ReplyDeletegarmayee dastesh manoo hes karddd!!
ReplyDelete.
.
.
.
taame gas va talkhiyee nabee chayii hanuzzz hast!