Tuesday, June 15, 2010

از خواب پریدن بیخوابی ِ خواب های من


یکی از روزهای سرد آخر پائیز بود. خش خش برگ وخس خس سینه ی مرد رفتگر در کوچه طنین انداز شده بود. از نمایشگاه عکس برمی گشتم، اولین بار بود می دیدمش؛

- خسته نباشی پدرجان

- سلامت باشی پسرم

غم خاصی توی صداش بود

- پدرجان اجازه هست یه عکس ازتون بندازم؟

آه عمیقی کشید

- ما که نشد عکس دو نفره بندازیم ... بگیر

... ازش عکس گرفتم و بهش قول دادم که هفته ی دیگه براش عکس ِ چاپ شده رو بیارم. بعد از چند هفته که هر وقت از کوچه رد می شدم و دنبال پیرمرد می گشتم و نبود، امروز فهمیدم مُرده! نمی دونم چرا دلم گرفت با اینکه خیلی نمی- شناختمش، نمی دونم ولی حس می کردم آدم زجر کشیده و توپُری بود تصمیم گرفتم آدرسشو پیدا کنم و عکس رو به خونوادش بدم ولی حیف که سرم شلوغ بود، تو همین فکر بودم که یه دفعه صدای زنگ در اومد ...

* * *

وقتی عکسشو گرفتم، بهش سیگار تعارف کردم، گرفت ولی هیچ وقت نفهمیدم کشیدش یا نه! ... در باز کردم شور انگیز بود

- سلام، عکسهایی که خواسته بودین رو آوردم.

تعارفش کردم بیاد تو

- دلم می خواست اما نمی تونم، باید برم جائی کلی کار دارم، دفعه دیگه حتما، البته اگه به یه لیوان چائی گرم و چندتا عکس مهمونم کنین. خیلی دیر شده دیگه، فلن

عکسها تو دستم بود باز من موندم واتاق و تنهائی و یه دنیا فکر مالیخولیایی. سعی کردم تمام فکرم رو متمرکز کنم روی هر چیزی جز اون پیرمرد اما نمی دونم چرا نمی شد. خیلی دلم می خواست شورانگیز می اومد تو تا لااقل چند دقیقه فکرم از اون پیرمرد منحرف بشه. موبایلم داشت زنگ می زد ...

* * *

دوربینمُ برداشتم زدم بیرون. به امید چندتا عکس یا شایدم بیشتر می خواستم پیرمردُ پیدا کنم. توی خیابون هیچ صدایی نمی شنیدم فقط گاهی وقت ها صدای خش خش برگها و جاروی پیرمرد می اومد. دلم گرفته بود، دستم رو گذاشته بودم روی دکمه شاتر و فقط عکس می گرفتم، دلم قهوه تلخ می خواست ولی همه کافه ها تعطیل بودند.تو دلم یه لعنت به همشون فرستادم ودوباره شروع به عکس گرفتن کردم: چق ... چق ... شاخه، برگ زرد، پیاده رو ... هر چیزی که می دیدم عکس می شد ولی من به پیرمرد فکر می کردم

* * *

به صدای جاروش، به نفس نفس زدنهاش، به این که چرا ازش پرسیدم می تونم ازتون عکس بگیرم؟ رفتم توی کافه یه ترک سفارش دادم و شروع کردم به سیگار کشیدن ... چرا سیگارو گرفت؟ روشنش کرد؟ ... زنگ زدم شورانگیز، خاموش بود ... هفتمین سیگارم کشیدم، دیگه به سرفه افتاده بودم. صدای زنگ ساعت از خواب بیدارم کرد. کافه ها بسته بودند.

* * *

لباس پوشیدم، زنگ زدم به شور انگیز. رفتم دنبالش و تو یه کافه نشستیم . دو تا ترک سفارش دادیم ولی اومدن و این آخرین کافه رو هم بستن و ما رو از اونجا بیرون کردند. شروع کردیم به راه رفتن، نمیدونستم به شورانگیز داستان پیرمرد رو بگم یا نه! هنوز فکر پیرمرد آزارم می داد، صدای زنگ ساعت دوباره از خواب بیدارم کرد

* * *

پیرمرد مرده بود و من طعم تلخ قهوه رو توی دهنم حس می کردم، دوربینُ برداشتم زدم بیرون ... چق ... چق ... تصمیم گرفتم برم یه کافه ... ترک و هفت نخ سیگار! بعدش هم می خواستم آدرس پیرمرد پیدا کنم. اما کافه ها رو بسته بودن و من دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم، به شورانگیز اس ام اس دادم "شورانگیز کافه ها رو بستن" . صدای زنگ ساعت، باز داشتم خواب می دیدم.

* * *

زنگ زدم به دوستم که کافه داره، گفت کافه ها رو بستن ولی می تونی بیایی خونه ما به یاد دوران دانشجویی یه ترک و هفت نخ سیگار بزنیم. ... "چراکافه ها رو بستن؟" یکی توی خیابون فریاد می زد "چرا کافه ها همه بسته است؟" زنگ ساعت بیدارم کرد

* * *

داشتم از نمایشگاه عکس برمی گشتم ... صدای خش خش برگ های پاییزی توی کوچه می پیچید ... ساعت برای همیشه خراب شده بود و دیگه بیدارم نمی کرد. کافه ها هم که همه بسته بود. موبایلم زنگ زد. از خواب پریدم، شورانگیز بود. گفتم شورانگیز کافه ها رو بستن؟ ... قطع شد. موبایلمُ خاموش کردم ... دیگه هیچی نمی تونست بیدارم کنه. فقط صدای جاروی پیرمرد می اومد. صدای گرومب گرومب در از خواب بیدارم کرد.

* * *

دختر همسایه بود ... گفتم می خوام بخوابم ... ازش پرسیدم: راستی کافه ها رو بستن؟ ... گفت: نمی دونم ... گفتم: پیرمرد؟ ... گفت: مُرده! ... دوباره من موندم و فکر بسته شدن کافه ها، یاد کافکا افتادم، انگار کافه کافکا رو اول از همه بستن، صدای جاروی رفتگر بیدارم کرد.

* * *

صدای جاروی پیرمرد نمی اومد، آخرای پائیز بود. کافه ها رو هم که بسته بودن، پیرمرد چی شد؟ از فکر پیرمرد از خواب پریدم، دوباره خوابم برد ... چقدر همه چیز وحشتناک بود، دلم می خواست برم یه کافه گم شده بشینم و یه ترک سفارش بدم، به پیرمرد فکر کنم، به عکسی که گرفتم ... به اون روز، چرا بهش سیگار تعارف کردم؟ پبرمرد دیگه زنده نبود، اون عکس دست من چی کار می کرد؟ ... از فکر پیرمرد از خواب پریدم.

* * *

وقتی بیدار شدم، صدای جارو نمی اومد، کافه ها باز شده بود. و رفتگر پیری بودم که سینه اش خس خس می کرد و چوب سیگار ِ ترک خورده ای بین انگشتانش محو شده بود.

پایان

نیما – اشکان

پس از، از خواب پریدن دیگر که کافه ها بسته بود

2 comments:

  1. dafeye chandome daram miam in ja ...ama.
    .
    .
    hanuz neminevisam!

    ReplyDelete
  2. dafeye chandome daram miam in ja.va
    .
    .
    va hanuz naneveshtam!

    ReplyDelete